دوشنبه ۱۵ اوت ۲۰۱۱

به یاد تو


هو النور


دزفول- 9/5/90 – 10 صبح


امروز دقیقا یک ماه از فوت مادر می گذرد و تا ساعتی دیگر ما هم برمی گردیم. خانه مادر کم کم داره خالی می شه. نمی دونم باز هم می تونم این خونه رو ببینم یا نه. حسی می گه نه ... می نویسم که تا همیشه حسش کنم...



اتاق پذیرائی، قاب عکس باباحاجی لب طاقچه ...، کولر گازی اش، آرامش خاصش، خنکی دلپذیرش. این شب ها، خنکی و بوش رو تا عمق وجودم فرو بردم ...


آشپزخانه، صندلی قهوه ای رنگ مادر ...، صبحانه های نوبتی، میزی که پر و خالی می شد، چائی های تلخ مزه و دلچسب، لبریز از پیمانه های شکر، شیربرنج های لطیف و خوشمزه ...


اتاق صورتی، میز کوچک نماز مادر، سجاده سبزش ...، پنکه دیواریش، فضای کوچیکش که وقتی همه بودیم، به خاطر چمدان ها و کیف ها، جای سوزن انداختن نداشت، کمد اسرارآمیزش ...


هال، دور هم جمع شدن ها، دست زدن ها، خندیدن ها، همهمه ها، سفره هائی که پهن می شد ... وقتی نگاه می کنم نمی فهمم چطور سال ها این جمعیت رو در خودش جای می داده ...

...

به جای تختت مادر، حالا یک میز هست، با عکس تو، که لبخند می زنه، مثل همیشه ... بوی گل مریم، کنار قاب عکست پیچیده ... میز نمازت، صندلی خالیت ...


...

هنوز لبخند می زنی، کاش از ما راضی باشی ...

...